این مطلب را حتما تا آخر بخوانید و تا می توانید آنرا در وبهای خود گسترش داده تا همه بخوانند .

انشااله در اجر و ثوابش شریک باشید .

 

 

از نگاهی که صلابت می بارد

 

من لهجه ام را نخواهم فروخت

و این پیشانی بند سرخ

و لباس خاکی رزم ،

و سپیدی چفیه ام را

من دیروزم را نخواهم فروخت

نه به امروز . نه به فردا .

به هیچ قیمتی .

آری به هیچ قیمتی .....

مگر شرف فروشی است ؟

دوستی به دفترم زنگ زد و پیشنهاد داد برای  فیلم مستندی که  درباره یک رزمنده فراموش شده دوران جنگ ساخته بود نریشنی بنویسم  .

قبول پیشنهادش  را موکول به دیدن فیلم کردم . بلافاصله فیلم را آورد و تاکید نمود که حتما فیلم را تا پایان ببینم و سپس در قبول یا رد پیشنهاد تصمیم گیری کنم.

پذیرفتم و فیلمش را در اولین فرصت بدست آمده با دقت  تا آخر دیدم .

 کاری به چگونگی فیلم و کیفیت آن و خوبی و بدی اش ندارم ، اما آنچه مرا با خود فیلم درگیر نمود و مجبورم به نوشتن این سطور کرد ، شخصیتی بود که فیلم درباره اش ساخته شده بود .

فیلم با نمایش تصویری از یک رزمنده  شروع می شود و بیننده را برای شناخت بیشتر با خود همراه می کند .

بهتر است شما هم این تصویر را ببینید .

خوب دقت کنید .  

او را می شناسید ؟

بی شک بارها و بارها عکس او را بردیوارهای شهر، یا وبلاگهای دفاع مقدس ، یا در سمینارها و جلسات مربوط به دفاع مقدس دیده اید .

 اگر زمانی هم از جلوی مجتمع آیه ها در مشهد گذشتید ، نظری که به نقاشی بزرگ جلوی در مجتمع بیندازید،  او را با همین صلابت و غرور خواهید یافت .

حال بی پروا بگویید :  از دیدن این نگاه پر جذبه ، چه احساسی در شما بوجود می آید ؟

او را نماد چه می دانید ؟

شهامت ؟

اقتدار ؟

ایستادگی ؟

صبر ؟

شجاعت ؟

بی باکی ؟

یا شهادت ؟....

آری من نیز همه این نمادها را در تصویر پر صلابت او دیدم .

من نیز تصور داشتم  که او شهیدی از تبار عاشقان بوده ودر دوران دفاع مقدس ، بهشت را با بها و بی بهانه خریده و از رنج بودن در زندان دنیا رها شده است .

 اما نه اینگونه بود .

او از حادثه جنگ رهایی یافته ، با تنی زخمی زندگی پس از جنگ را نیز چشیده و سالها زنده مانده و در همین حوالی شهر ما مشهد ، در روستایی کوچک  زندگی کرده است  .

نمی دانم بنیاد شهید می داند یا نه ؟  استاندار با خبر است یا خیر ؟ امام جمعه از این موضوع آگاهی دارد  یا نه؟  نمایندگان مشهد چطور ؟ بی شک آنها هم نمی دانند .

گاهی ندانستن چه ظلم بزرگی  است  .

من که بابت این ظلم خود را نمی بخشم . امام جمعه و بنیاد و استاندار و ..... خود دانند .

آخر چطور ممکن است که نماد مقاومت و ایثار  ، شجاعت و شهامت ،  سنبل ایستادگی و صبر سالها درکنار ما باشد و ما بی خبر از او در دریای شهوت مقام و منزلت غوطه ور باشیم ؟

چگونه خود را می بخشیم اگر بدانیم که او در طول  این سالها بصورت ناشناس و در گمنامی تمام ، در اوج فقر ، با انبوه درد ، در کنار ما زیسته و ما در حالیکه عکسش را در جای جای شهر می چسباندیم و به صلابتش فخر می فروختیم  ، از روح بلند او بی خبر بودیم .

بنیاد محترم شهید ، آیا شما شهادت را تایید می کنید یا خدا ؟

اگر شما تعیین کننده شهادت هستید به من بگویید این مرد شهید است یا خیر؟

مگر شما به کسی که در جنگ صدمه بدنی دیده ، شهید زنده نمی گویید ؟ حال اگر این فرد به همین زخم و درد بمیرد  ، شهید محسوب نمی شود ؟

حال به من نه ، به فرزندان این مرد دلاور،  به همسر زجر دیده او ، به پدر پیرش بگویید که او چه از شهادت کم داشته است ؟

از شما می پرسم آیا از صاحب این تصویر پر صلابت که نشان افتخار شما در مجالس و کنگره ها و سمینارها و مناسبتهای جنگی است خبری دارید ؟

من خبری غم انگیز  دارم .

او سالها در درد شیمیایی سوخته و دم بر نیاورده . نحیف و لاغر و بیمار و دردمند شده و آخ نگفته است . بارها از او خواسته اند که برای گرفتن حق سالها جنگیدن و شیمیایی شدنش به بنیاد برود ، اما پاسخ دندان شکن او چنین بوده : چه حقی ؟ مگر من برای حقوق خودم به جنگ در راه خدا رفته ام ؟ حق من همین درد است . همین رنج . همین چکه چکه آب شدن .

از شما می پرسم ، مگر رزمنده با صلابتی چون او ، باید خودش به دنبال شما بیاید و حقش را بخواهد ؟ خوب می دانید و می دانیم که چون اویی هرگز تن به این ذلت نمی دهد که غرورش را بشکند و صلابتش را حراج کند  .

این وظیفه شماست که در پی یافتن او بوده ، غرورش را ارج نهاده و به صلابتش احترام بگذارید . شما باید از درد زندگی پس از جنگش باخبر گردید و در رفع آن بکوشید .

اما دریغ ....

زهی تاسف بسیار .

مرد با صلابت جنگ در درد شیمیایی بیادگار از سالها حضورش در میدانهای جنگ ذره ذره چکید و آب شد و چون قطره ای زلال در دل خاک فرو رفت و ما هنوز هم پس از گذشت سالها  از مرگ با عزتش هنوز هم از اوغافل مانده ایم . تنها عکس او را چون سند افتخاری بر هر کوی و برزن و در جای جای شهر می زنیم  ، بی آنکه از صاحب تصویرخبری بجوییم .

من به همه آنها که مسئولند و خود را به این چهره های خالص و ناب مدیون می دانند آدرسی برای ملاقات می دهم . به دیدن او بروید و شرم سالها بی خبری را بر مزار او گریه کنید .

او به واقع شهید گمنام است . مردی که بر قبرش وا ژه شهید ننوشته اند ،  اما خدا می داند که شهید است .

زیارتگاه او در روستای گجوان مشهد است . همین امروز سری به آنجا بزنید

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390
ساعت 16:28 توسط امین سلمانی پور بدون نظر|